خرید بک لینک

درباره سایت

مامان

امکانات وب

گاهی فکر میکنم به لحظه ی قسم خوردنم . به کلماتی که با گفتنشون برای باقی عمرم میرم زیر بار یه مسئولیت سنگین .
من قراره قسم بخورم که جان انسان ها برام مهم تر از جان خودم باشه ؟ کدوم انسان ها ؟ همونا که جهل و بی اخلاقیشون حالمو به هم میزنه ؟ همونا که همیشه در حال فرار ازشون بودم ؟
من میتونم قسم بخورم ؟ قراره عادت کنم به اینکه خودمو وقف همچین موجوداتی کنم ؟
واقعا قراره ادامهش بدم ؟ کی میدونه ته راهی که دارم شروع میکنم به کجا میرسه ... ؟!

برچسب: نویسنده: محمد جعفری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 7:26

به دنیای واقعیت خوش اومدی سیمیا !
خب همونطور که میبینی همه چیز چندین درجه خاکستری تر از اونیه که تو ذهن تو بود .
now enjoy !

برچسب: نویسنده: محمد جعفری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 7:26

کاش اینجا بودی

همین کنار خودم

و من یادم میرفت

که خسته ام ، خرابم ، ویرانم ...

سیدعلی صالحی

برچسب: نویسنده: محمد جعفری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 7:26

ماه !

برچسب: نویسنده: محمد جعفری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 7:26

الان میفهمم چقدر تو زندگیم درگیر خواستن و دویدن دنبال چیزای کم ارزش و غیرضروری بودم . حتی وقتی به لیست چیزایی که میخواستم بخرم نگاه میکنم ، دلم میخواد اون صفحه رو بکنم بندازم دور . (یادم باشه یه چیزی

برچسب: نویسنده: محمد جعفری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 7:26

اگه در مورد موضوعی نظری نداری ، بهتره کماکان در موردش نظری نداشته باشی تا اینکه نظر اولین آدمی رو که درموردش میشنوی بپذیری :/

برچسب: نویسنده: محمد جعفری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 7:26

آقای پدر با حرکت دست و اشاره به سر تا ته طبقه ای که توش ساکنم : این چه وضعیه ؟

پاسخ : وضع زندگی من :)

برچسب: نویسنده: محمد جعفری تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 7:26

صفحه بندی